مرتضى مطهري
102
يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي )
نقل كرديم كه در عين حال به مسئلهء نفس و روح هم نائل مىشود ، بنابراين از شئون عدل الهى مىشود . و گاهى [ معاد را ] به خلقت و جهان مربوط مىكند و مىگويد اگر معاد نباشد خلقت جهان و يا خلقت انسان عبث است ، مثل اينكه مىفرمايد : * ( افحسبتم انما خلقناكم عبثاً و انكم الينا لاترجعون ( ) * مؤمنون ) و يا مىفرمايد : * ( خلق الله السموات و الارض بالحق و لتجزى كل نفس بما كسبت ) * ( جاثيه ) . آنجا كه به خلقت مربوط مىشود ، معنى قضيه اين است كه اگر معاد به عنوان غايتى كه از نوع هستى كمالى اين عالم است وجود نداشته باشد ، پايان هستى اين عالم نيستى كامل است ( 1 ) ، نه نيستى نسبى فقط و از يك جنبه يعنى اگر غايتى عمودى نداشته باشد ، بايد چنين فرض كنيم كه جهان از نيستىاى ازلى ( عدم ازلى ) آمده و قطعه اى از هستى را كه نسبت به آن هستى بسيار كوتاه و ناچيز است اشغال كرده و سپس به سوى نيستى ابدى مىرود ، و در محل خود ثابت شده كه هستى محدود ميان دو نيستى جز از نوع حركت نمىتواند باشد . اين هستيها يك نمودهاى محدودى است در ميان دو حاشيهء بىنهايت از نيستى و همهء هستيهاى اين عالم چنين است . نتيجه اين است كه خلقت پوچ و باطل است . البته هستى ، خود عين حقيقت است ولى از باطل آمده و به سوى باطل مىرود ( 2 ) و [ به ] پوچى و بطلان منتهى مىشود از بطلان و نيستى آمده و به بطلان و نيستى منتهى مىشود و به يك معنى خود نيز باطل است از باب اينكه خالى از يك حق ديگر است كه غايت او باشد . يعنى اگر حقى داشته باشيم كه براى حق ديگر است و در وجود او باقى است ، اين حق
--> ( 1 ) همچنان كه در فلسفه ثابت شده است غايت داشتن طبيعت مساوى است با غايت ثابت و جاويد داشتن . عليهذا اگر طبيعت كه مساوى حركت است ما اليه نداشته باشد لازم مىآيد كه حركت حركت نباشد و به لحاظ ديگر لازم مىآيد كه غايت هستى نيستى باشد . ( 2 ) اينكه گفتيم هستى مساوى با حقيقت است ، در هستىاى است كه حقيقتش بودن است نه در هستىاى كه حقيقتش شدن است . آن كه حقيقتش شدن است بايد به بودن منتهى شود و الَّا شدنِ صرف نمىتواند حقيقت باشد .